با مادرم به ويترين طلافروشي خيره شده بوديم. ويترين مغازه پر بود از طلا و جواهرات قشنگ و جورواجور. مادرم با لبخند نگاهم کرد و وارد مغازه شد. اما من خيره به طلاها پشت ويترين ماندم. انتخاب کردن کار سختي بود.
همه طرحها و مدلها چشمگير و زيبا بودند.
اما....
گردنبند مادرم که تازه وارد ويترين شده بود از همه زيباتر بود....
![]()
زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود . چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود، تصميم گرفت براي گذراندن وقت کتابي خريداري کند. او يک بسته بيسکوئيت نيز خريد و برروي يک صندلي نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد...مردي در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه ميخواند.وقتي که او نخستين بيسکوئيت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم يک بيسکوئيت برداشت و خورد. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت. پيش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم. شايد اشتباه کرده باشد» ولي اين ماجرا تکرار شد. هر بار که او يک بيسکوئيت برميداشت . آن مرد هم همين کار را ميکرد. اين کار او را حسابي عصباني کرده بود ولي نميخواست واکنش نشان دهد. وقتي که تنها يک بيسکوئيت باقي مانده بود، پيش خود فکر کرد: «حالا ببينم اين مرد بيادب چکار خواهد کرد؟» مرد آخرين بيسکوئيت را نصف کرد و نصفش را خورد.
اين ديگه خيلي پرروئي ميخواست ! او حسابي عصباني شده بود. در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپيماست. آن زن کتابش را بست، چيزهايش را جمع و جور کرد و با نگاه تندي که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتي داخل هواپيما روي صندلياش نشست دستش را داخل ساکش کرد تا عينکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب ديد که جعبه بيسکوئيتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!
خيلي شرمنده شد!! از خودش بدش آمد... يادش رفته بود که بيسکوئيتي که خريده بود را داخل ساکش گذاشته بود.
آن مرد بيسکوئيتهايش را با او تقسيم کرده بود، بدون آن که عصباني و برآشفته شده باشد...
در صورتي که خودش آن موقع که فکر ميکرد آن مرد دارد از بيسکوئيتهايش ميخورد خيلي عصباني شده بود. و متاسفانه ديگر زماني براي توضيح رفتارش و يا معذرتخواهي نبود...
چهار چيز است که نميتوان آنها را بازگرداند :
۱.سنگ ... پس از رها کردن!
۲.حرف ... پس از گفتن!
۳.موقعيت... پس از پايان يافتن!
۴.و زمان ... پس از گذشتن!
![]()
سلام فاحشه........ تعجب کردی!؟
میدانم
در کسوت مردان آبرومند، اندیشیدن به تو رسم ، و گفتن از تو ننگ است ! اما
میخواهم برایت بنویسم . شنیده ام، تن می فروشی، برای لقمه نان ! چه گناه کبیره ای…!
میدانم که میدانی همه ترا پلید می دانند، من هم مانند همه ام ! راستی روسپی! از خودت پرسیدی چرا اگر در سرزمین من و تو،
زنی زنانگی اش را بفروشد که نان در بیارد رگ غیرت اربابان بیرون می زند
اما اگر همان زن کلیه اش را بفروشد تا نانی بخرد و یا شوهر زندانی اش آزاد
شود این «ایثار» است !
مگر هردو از . یک تن نیست؟ مگر هر دو جسم
فروشی نیست؟ تن در برابر نان ننگ است.... بفروش ! تنت را حراج کن… من در
دیارم کسانی را دیدم که دین خدا را چوب میزنند به قیمت دنیایشان، شرفت را
شکر که اگر میفروشی از تن می فروشی نه از دین.
شنیده ام روزه میگیری، غسل میکنی، نماز میخوانی، چهارشنبه ها نذر حرم امامزاده قاسم داری، رمضان بعد از افطار کار می کنی، محرم تعطیلی !
من
از آن میترسم که روزی با ظاهری عالمانه، جمعه بازار دین خدا را براه کنم،
زهد را بساط کنم، غسل هم نکنم، چهارشنبه هم به حرم امامزاده قاسم نروم،
پیش از افطار و پس از افطار مشغول باشم، محرم هم تعطیل نکنم!
فاحشه دعایم کن......

![]()
از پدري پرسيدند آيا درست است كه ميگويند
"زماني فرا خواهد رسيد كه پسر ها بزرگتر از پدرشان
خواهند شد؟"
گفت:" اتفاقا اين موضوع سخت ذهن
مرا به خود مشغول داشته است. البته كاري به
استعداد و نبوغشان ندارم منظور من سن و سال
آنهاست!"
پرسيدند:" به چه دليل؟"
گفت:"به
اين دليل كه برايتان شرح خواهم داد:
وقتي
30 ساله بودم فرزندمان متولد شد. يعني 30 برابر او
سن داشتم.
وقتي 2 ساله شد من 32 سال داشتم .
يعني 16 برابر او سن داشتم.
وقتي 3 ساله شد من
33 سال داشتم. يعني 11 برابر او سن داشتم.
وقتي
5 ساله شد من 35 سال داشتم. يعني 7 برابر او سن
داشتم.
وقتي 10 ساله شد من 40 سال داشتم. يعني
4 برابر او سن داشتم.
وقتي 15 ساله شد من 45
سال داشتم. يعني 3 برابر او سن داشتم.
وقتي 30
ساله شد من 60 سال داشتم. يعني فقط 2 برابر او سن
داشتم.
ميترسم اگر به منوال پيش برود به زودي
از من جلو بزند و او بشود پدر من و من بشوم پسر
او!!!"
![]()
I dreamed , I had an interview with
god.
خواب ديدم .در خواب با خدا گفتگويي داشتم
.
God asked?
خدا گفت :
So you
would like to interview me !
پس مي خواهي با
من گفتگو کني؟
I said ,If you have the
time.
گفتم اگر وقت داشته باشيد.
God
smiled ,
خدا لبخند زد.
My time is
eternity.
وقت من ابدي است.
What
questions do you have in mind for me?
چه
سوالاتي در ذهن داري که مي خواهي از من
بپرسي؟
What surprises you most about
human kind ?
چه چيز بيش از همه شما را در مورد
انسان متعجب مي کند؟
God answered :
خدا
پاسخ داد:
That they get bored with child
hood .
اين که آنها از بودن در دوران کودکي
ملول مي شوند،
They rush to grow up and
then ,
عجله دارند زودتر بزرگ شوند و
بعد،
long to be children again .
حسرت
دوران کودکي را مي خورند.
That they lose
their health to make money .
اينکه سلامتشان
را صرف به دست آوردن پول مي کنند ،
and
then ,
و بعد
lose their money to
restore their health .
پولشان را خرج حفظ
سلامتي مي کنند.
That by thinking
anxiously about the future,
اينکه با نگراني
نسبت به آينده
They forget the present ,
، زمان حال را فراموش مي کنند.
such
that they live in nether the present ,
آنچنان که ديگر نه در حال زندگي مي کنند ،
And not the future .
نه در
آينده
That they live as if they will
never die ,
اين که چنان زندگي مي کنند که گويي
، نخواهند مرد.
and die as if they had
never lived .
وآنچنان مي ميرند که گويي هرگز
نبوده اند.
God's hand took mine and
خداوند دستهاي مرا در دست گرفت
we
were silent for a while .
و مدتي هر دو ساکت
مانديم.
And then I asked :
بعد
پرسيدم
As the creator of people ,
به
عنوان خالق انسانها
What are some of life
lessons you want them to learn?
مي خواهيد
آنها چه درسهايي از زندگي را ياد بگيرند
؟
God replied , with a smile ,
خداوند
با لبخند پاسخ داد :
To learn they can not
make any one love them .
ياد بگيرند که نمي
توان ديگران را مجبور به دوست داشتن خود
كرد
but they can do is let themselves
be loved.
اما مي توان محبوب ديگران
شد.
T o learn that it is not good to
compare themselves
to others.
ياد بگيرند
که خوب نيست خود را با ديگران مقايسه کنند
To learn that a rich person is not one
who has the
most,
ياد بگيرند که ثروتمند
کسي نيست که دارايي بيشتري دارد.
but is
one who needs the least.
بلکه کسي است که نياز
کمتري دارد.
To learn that it takes only a
few seconds to open
profound wounds in
persons we love
ياد بگيرند که ظرف چند ثانيه
مي توانيم زخمي عميق، در دل
کساني که دوستشان
داريم ايجاد کنيم،
, and it takes many
years to heal them.
ولي سالها وقت لازم خواهد
بود تا آن زخم التيام يابد.
To learn to
forgive by practicing for giveness .
با
بخشيدن بخشش ياد بگيرند.
T o learn that
there are persons who love them
dearly.
ياد بگيرند کساني هستند که آنها را
عميقا دوست دارند.
But simly do not know
how to express or show
their feelings.
اما بلد نيستند احساسشان را ابراز کنند يا
نشان دهند.
T o learn that two people can
look at the same
thing,
ياد بگيرند که مي
شود دو نفر به يک موضوع واحد نگاه
کنند،
and see it differently.
اما آن
را متفاوت ببينند.
To learn that it is not
always enough that they be
forgiven by
others.
ياد بگيرند که هميشه کافي نيست ديگران
آنها را ببخشند.
The must forgive
themselves.
بلکه خودشان هم بايد خود را
ببخشند.
And to learn that I am here
و
ياد بگيرند که من اينجا هستم
ALWAYS
هميشه
