The more you put me through
The more it makes me wanna come back to you
You say you hate me, I just love you more
You don't want me, I just want you more
I buy you flowers, you throw 'em at me
I know it's sad but it's making me happy
The more that you slap me, the more that it turns me on
Because you love me and I love you more
هرچه بیشتر برایم مشکل ایجاد می کنی
بیشتر باعث می شود که بخواهم به سویت بازگردم
میگویی که از من متنفری، من اما بیشتر دوستت دارم
تو من را نمی خواهی ،من اما بیشتر می خواهمت
برایت گل می خرم ،تو آنها را به من پرتاب می کنی
من می دانم که این ناراحت کننده است اما مرا شاد میکند
هرچه بیشتر کشیده می زنی ،بیشتر تحریکم میکنی
چون دوستم داری و من بیشتر دوستت دارم !
همین

در گهواره از گریه تاسه میرود
کودک کرولالی که منم!
هراسان از حقایقی که چون باریکه ای از نور از سطح پهن پیشانی ام میگذرد....
خواهران و برادران!!
نعمت اندوه و رنج را شکرگذار باشید!
همیشه فاصله تان را با خوشبختی حفظ کنید!
پنج یا شش ماه....
خوشبختی جز رضایت نیست!!
به آشیانه با دست پر برمیگردد پرستوی مادر٬ گمشده در قندیل های ایوان خانه ای که سالهاست از یاد رفته است!
خوشا به حالتان که میتوانید
بخندید٬
گریه کنید!
همین است!
برای زندگی٬ بیهوده به دنبال معنای دیگری نگردید!
برای حفظ رضایت
نعمت انتظار و تلاش را شکرگذار باشید!
پرستوی مادر٬
قادر به شمارش جوجه های خود نیست!!!
نمیدانم ها - حسین پناهی
(تاسه:هق هق و گریه بی امان کودک)

خستگی تمام تنم رو احاطه کرده-تمام تنم مرده-مثل روحم که در تب و تاب یک نبرد خورد شد-مرد و دور از سرای زیستنم دفن شد و دیگر نگاه هیچکس بخار پنجره ام را پاک نخواهد کرد
هروقت باختن را حس کردی--هروقت خیانت را لمس کردی--هروقت عشق را تجربه کردی--هروقت مستی را عادت کردی--هرقت تو بودی و تو بودی و خودت٬با چند کتاب و چند دیوار سفید و یک خودکار سیاه و سکوتی به اعماق گلوی یک لال و نگرشی که یک کور مادر زاد به دنیا دارد
هروقت در سرای تنهایی بقض خفه ات می کرد ولی اشک یاری نمی داد--هروقت همه چیز را تجربه کرده بودی جز نام خوشبختی را
هر وقت قادر متعال را به خاطر تمام بدی ها و خوبی هایی که برایت ساخته و رقم زده از عمیقترین قسمت دل شکر کردی و ادعایی نداشتی
هروقت پولی برای زندگی را زمزمه کردن نداشتی و باد میکردی از پری
هروقت موبایلت از صبح تا شــــام و از شب ته صحر فقط حکم ساعتی داشت که روی زمان مشخص شده ای خوش بدرخشد
هروقت راه بازگشتی نبود و باید میرفتی و چشمانت را می بستی و در جمع بی کسی ها گریه میکردی
هروقت وظیفه ات مثل پتکی فقط بالای سرت بود ولی نمی افتاد که قادر متعالت را میعاد کنی و باید با یه دنیا غم درس می خواندی برای یک دنیای بی وفا
هروقت از صدای فن کامپیوترت به عرش میرسیدی و با دیدار دوستانت حقیر و عصبانی
هروقت لمس کردن را می فروختی به چند قدم جلوترت به دور به آینده ویا شاید هم به ماضی بعید
هروقت برایش هر کاری کردی و قدر تو را نمیدانست بعد با کلی یاری خدا از تو جدا میشد و تو با چشمانی اشک آلود جلوی آینه اتاقت خورد شدن را زمزمه میکردی و چراهایت را از همان خدای جدا کننده مطرح میکردی
هروقت اونقدر اقبال را یاری میکردی و او همیشه تنهایت میگذاشت حتی در مساف تن به تن تو با وداع و یا شاید هم خدا
هروقت حس میکردی هیچ وقت طمع لذت-عشق-یار-معشوق-بوسه را حس نکردی و همیشه هوس بوده و هروقت و هروقت و هروقت
بدون که مجبوری بمونی چون ما موندیم--برنگردی چرا که باختی--نمیتونی بمیری چون میترسی--نمیتونی از خدات بخوای چرا که تنهایی
پس فقط تو بنویس و بنویس و بنویس با همان خودکار و بر همان دیوار. شاید که روزی این دیوارها حکم رفتنت را صادر کنند٬ نه خدای جدا کننده
حقیر سرپا تقصیر Am0o

هيچ كس ويرانيم را حس نكرد
وسعت تنهائيم را حس نكرد
گريه پنهانيم را حس نكرد
در هجوم لحظه هاي بي كسي
درد بي كس ماندنم را حس نكرد
آن كه با آغاز من مانوس بود
لحظه پايانيم را حس نكرد
یادمان باشد اگر گل چیدیم
عطر و خار و گل و برگ همه همسایه دیوار به دیوار همند

وقتی نا امید شدی توی سردیه غربت به یاد بیار کسی رو که تنها امیدش توی
وقتی دلتنگ شدی به یاد بیار کسی رو که خیلی دوست داره
وقتی پر از سکوت شدی به یاد بیار کسی رو که به صدات محتاجه
وقتی جایی نشستی که کنارت خالی بود به یاد بیار کسی رو که به خاطر تو الان تنهاست
ولی وقتی همه ی این کارارو بکنی و اون دیگه تورو نخواد چی؟ اون وقت میشه بیاد اورد کسی رو که تو رو دیگه نخواسته؟؟؟
![]()
من دیــــگه خسته شدم بسکه چشام بارونیه
پس دلـــــــــم تا كي فضاي غصه رو مهمونيه
من ديگه بـســـــــــــه برام تحمل اين همه غم
بســــــــــــــه جنگ بي ثمر براي هر زياد و كم
وقتی فایــده ای نداره غصه خوردن واسه چی
واسه عشقـای تو خالی ساده مردن واسه چی
نمی خوام چـــــــــــوب حراجی رو به قلبم بزنم
نمي خواهم گـــــــــناه بي عشقي بيقته گردنم
همه حرف خوب می زنن اما کی خوبه این وسط
بد و خوبش به شمــــــــــــا ما که رسیدیم ته خط

گفتم تنها هستم
گفتی من هم
گفتم دوستت دارم
گفتی من هم
گفتم عاشقت هستم
گفتی من هم
گفتم میخوام با تو باشم
گفتی من هم
گفتم:تا همیشه
................... سکوت کردی!!!!!! بعدشم رفتی بی هیچ خبر

اي همراه بهترين روزهای زندگی
نبودنت را باور نمی کنم
با اينکه می دانم محال ترين آرزوی من بوده ای
ديری است که به اميد با تو يودن نفس می کشم
و به انتظار ديدار تو زنده ام
با اينکه بارها گفته اي ديگر برنمی گردی
ای هم درد با غصه هايم
هنوز هم شريک لحظه های غم و شادی من هستی
و من هنوز هم با کسي جز تو درددل نمی کنم
با اينکه می دانم در کنارم نيستی
اي هم دل با قلب شکسته ام
قلبم برای تو می تپد
و تنها تو مي تواني مرهمی بر زخمهای کهنه اش باشی
با اينکه تو خودت قلبم را شکسته ای
اي هم آغوش شبهای بی کسی ام
هر شب ياد تو را در آغوش می کشم تا به خواب روم
و پلکهايم به اميد ديدن تو در رويا سنگين می شوند
با اينکه تو آنقدر دوری که حتی در رويا هم نمی توانم به تو دست پيدا کنم
اي همزبان بی صداترين فريادهايم
حتي وقتي سکوت تنها حرفی است که برای گفتن دارم
عشق تو را با تمام وجود فرياد می کشم
با اينکه می دانم گوشهايت صدای بی صدای دردهايم را نمی شنوند
ولي تو هر چه بي اعتناتر باشی من عاشقتر می شوم
من هنوز به عهد روز اول دوستی پايبندم
من هنوز هم به اندازه روز اول دوستت دارم
شايد هم خيلي بيشتر...
باورم کن......فقط همین

حس همیشه داشتنت........نه عشق و دلبستگیه
نه قصه ی گسستنه................نه حرف پیوستگیه
عادت و عشق و عاطفه.......هرچی لغت تو عالمه
برای حس منوتو...................یه اسم گنگ و مبهمه
تو این روزای بیکسی..........اگه به دادم نرسی
یه روز میای که دیر شده...نمونده از من نفسی
خواستن تو برای من فـرا تر از روح و تنه
راز همیشگی شدن همیشه از تو گفتنه
اگر تو محلتم بدی محلت مرگـــو نمیخوام
با تو به قصه میرسم همراه لحظه هام بیا

گنه کردم گناهی پر ز لذت
درآغوشی که گرم و آتشین بود
گنه کردم میان بازوانی
که داغ و کینه جوی و آهنین بود
در آن خلوتگه تاریک و خاموش
گنه کردم چشم پر ز رازش
دلم در سینه بی تابانه لرزید
ز خواهش های چشم پر نیازش
در آن خلوتگه تاریک و خاموش
پریشان در کنار او نشستم
لبش بر روی لبهایم هوس ریخت
ز اندوه دل دیوانه رستم
فروخواندم به گوشش قصه عشق
ترا می خواهم ای جانانه من
ترا می خواهم ای آغوش جانبخش
ترا ای عاشق دیوانه من
هوس در دیدگانش شعله افروخت
شراب سرخ در پیمانه رقصید
تن من در میان بستر نرم
بروی سینه اش مستانه لرزید
گنه کردم گناهی پر ز لذت
کنار پیکری لرزان و مدهوش
خداوندا چه می دانم چه کردم
در آن خلوتگه تاریک و خاموش
"فروغ فرخزاد"

دوباره برگشته پیشم...............میخواد باشه باهام یا بزنه نیشــم؟
من که گرو گذاشتم اینبار ریشم......که یه فرصت بده٬ نره از پیشم
اشک داشت میریختش و به مــــــن گفتش
با نــــــــــــــامردیام در اوردم کـــــــفـــرش
بخشیــــــــد منــــو اون شـــــــدم جفــتش
عشق و جــون و مایــــــه ی رشـــــــــدش
تنها عشقش تو زندگی منم......من نامردم و هرچی بیاد ســــرم
حقمه راست میگی عشق من...یه خورده عشقت و بدش به من
من نیاز دارم یه ذره مهرتـو..............نــه صــدای پــر از بقضتــو
من نیاز دارم فقط یه اعتماد........به منو عشقم فقـط یه اعتقاد
تا واست بسازم یه اعتـبار....................تا بهش بکنی تو افتخار
بدون هیچ نارحتی و اضطراب.....میشم همون کاوه ی با اختدار
فقط وقت بده٬ نشو عصبانی..............قلبم میزنه با چه ضربانی
میگن تند زدن قلب از عشقه..........واسه یه مرد این حرفا زشته
یه وقت تو خیالت به نتیجه نرسی....چی میشه عاقبت به من نرسی
چون این امکانش واسه من هیچه.........بی تو زندگی من پر پــــــیچه
هه..هه..میخندی به شعر من........بذار برگردم٬ یه روزی عشق مـــن
میگرم تورو تو بغل خودم............مـــــــــــیگیرم ماچ از اون لبای خودم
که تو همیشه میگفتی واسه ی منن........جای اونا تو غربت من کمـن
فقط میخوام اینبار محکم بسازیم...که یه روزی دوباره تو غم نبازیــــم
به سوی عشق و حال ما بتازیم....وایـــنستیم ٬ تا آخـــــــــرش بگازیم

انگار همین دیروز بود
چقدر زود گذشت ۱۸ سال بودن
از جا خیس کردن تا دبستان و دوست و رفیق و دختر
از شاش های بدون کف تا زدن ریش و دعواهای دوران جوانی با خانواده و بچه محل و رفیق و مرام و کوفت و زهرمار
یادش بخیر شبهایی که تو خودم جیش میکردم.....داغیه اولش چقدر لذت بخش بود مثل حوری بهشتی بود به یه بهشتی....انگار غرق یه دنیای گرم میشدم که پر از احساسات قشنگه در عین حالی که خالی میشدم..ولی بعدش تا صبح از سرما میلزیدم....و خوابم نمیبرد.....درست مثل عشق های الان......لذتی فانی!
ای کاش اصلا پا به این دنیا نمیگذاشتم...یا حداقل یه سگی ٬ خری ٬گاوی میشدم نه یک حقیر سر تا پا تقصیر به نام آدم....
امروز ۵ تیره....روزه مبارزه با مواد مخدر....از صبح ۲ نفری زنگ زدن گفتن تولدت مبارک...دو به شکم که تولدم هست یا نه....!..! آخه تو ایرن٬ همیشه ۲-۳ روز زودتر تبریک میگفتن.... ولی الان فقط ۲ نفر این عرفو به جا اوردن ....نه...نمیخوام باور کنم..هر که از دیده بره از دلم میره نه...نمیخوام
ای کاش وقتی دکتر ۱۸ سال پیش از اتاق عمل اومد بیرون میگفت مادر زنده است ولی بچه متاسفانه تموم کرد
همه ی این ای کاش ها مرا بار٬ ور میکنه
کاش نبودم
کاش خوب بود
کاش به غربت نمی آمدم
کاش دوستانی نداشتم نرم تر از برگ درخت
کاش ذهنی داشتم که خدارا انکار نمیکرد که خوب است
کاش گرم میماندیم
همه ی این کاش ها با تمامه بودن ها٬ حسرت ها٬ بی مرامی دیدن ها٬ عشق های دروغ٬ تنهایی تو غربت جمع که میشود......میشود موجودی عجیب ولی دیدنی با ۳ کله و هیچ مخ و دلی گرفتار ...به اسم کاوه
روحش شاد...یادش گرامی....تولدش هم مبارک

هر چند مال من نشدی ولی ازت خیلی چیزا یاد گرفتم
یاد گرفتم به خاطر کسی که دوسش دارم باید دروغ بگم
یاد گرفتم هیچ وقت هیچ کس ارزش شکستن غرورمو نداره
یاد گرفتم تو زندگیم به اون که بفهمم چقدر دوسم داره هر روز دلشو به بهونه ای بشکنم
یاد گرفتم گریه های هیچ کس رو باور نکنم
یاد گرفتم هر روز دم از عاشقی بزنم ولی خودم عاشق نباشم
یاد گفتم عاشقی یعنی فقط خودم نه عشقم
یاد گرفتم عشقم میتونه تقلبی داشته باشه
یاد گرفتم عاشق کسیه که های و هوی نداره
یاد گرفتم عشق یعنی وقتی من تنهای تنهام بگم به به ....وقتی ۲ تا دوست پیدا کردم بگم اه اه
یاد گرفتم کسایی که ادعای بخشش و عشق و دیونگی دارن خیلی زودتر جا میزنن تو جاهایی که بهشون نیاز داری
یاد گرفتم...بلند داد بزنم عاشقم...ولی همیشه حرف٬ حرف خودم باشه و واسه معشوقم تره هم خورد نکنم
یاد گرفتم عشق یعنی...
اول خودم....دوم خودم....سوم خودم...چهارمم خودم......پنجم به نیت ۵ تن ...عشقم
ای بابا....بی خیالی بهترین چیزه واسه ما


من حسینم ... پناهیم .
خودمو میبینم ، خودمو میشنوم ، خودمو فکر میکنم
تا هستم جهان ارثیه ی بابامه
سلاماش، همه ی عشقاش، همه ی درداش، تنهاییاش ...
وقتیم نبودم ، مال شما .
اگه دوست داری با من ببین
یا بذار باهات ببینم
با من بگو ، یا بذار با تو بگم
سلامامونو ، عشقامونو ، دردامونو ، تنهاییامونو ...

باز هم قلبي به پايم اوفتاد
باز هم چشمي به رويم خيره شد
باز هم در گير و دار يك نبرد
عشق من بر قلب سردي چيره شد
باز هم از چشمه لبهاي من
تشنه يي سيراب شد ‚ سيراب شد
باز هم در بستر آغوش من
رهروي در خواب شد ‚ در خواب شد
بر دو چشمش ديده مي دوزم به ناز
خود نمي دانم چه مي جويم در او
عاشقي ديوانه مي خواهم كه زود
بگذرد از جاه و مال وآبرو
او شراب بوسه مي خواهد ز من
من چه گويم قلب پر اميد را
او به فكر لذت و غافل كه من
طالبم آن لذت جاويد را
من صفاي عشق مي خواهم از او
تا فدا سازم وجود خويش را
او تني مي خواهد از من آتشين
تا بسوزاند در او تشويش را
او به من ميگويد اي آغوش گرم
مست نازم كن كه من ديوانه ام
من باو مي گويم اي نا آشنا
بگذر از من ‚ من ترا بيگانه ام
آه از اين دل آه از اين جام اميد
عاقبت بشكست و كس رازش نخواند
چنگ شد در دست هر بيگانه اي
اي دريغا كس به آوازش نخواند
فروغ
من گریزانم از این خسته ترین شکل حیات و از این غربت تلخ که به اجبار به پایم بــــــستند می گریزم از شب می گریزم از عشق و تو ای پاک ترین خاطره ها همه جا در پی تو می گردم
اين جهان پر است از صداي حرکت پاهاي مردمي که همچنان که تورا ميبوسند طناب دار تورا مي بافند
مي دوني زيباترين خط منحني دنيا چيه ؟ لبخندي که بي اراده رو لبهاي يک عاشــق نقش مي بنده تا در نهايت سکوت فرياد بزنه : دوستت دارم
اگر روزي دشمن پيدا كردي، بدان در رسيدن به هدفت موفق بودي! اگر روزي تهديدت كردند، بدان در برابرت ناتوانند! اگر روزي خيانت ديدي، بدان قيمتت بالاست! اگر روزي تركت كردند، بدان با تو بودن لياقت مي خواهد
توی لحظه های سخت
دوست دارم با هم باشیم
بگیم و بخندیم و شاد باشیم
اونقدر تکیه کنیم به همدیگه
که مثه دو کوه استوار بشیم
مردن در این زندگی
هرگز
مشکل نبوده ست
ساختن یک زندگی
به مراتب مشکل تر است
کافیست خدایتان را
تنها یکروز
پای میز محاکمه بیاورید
تا اقرار کند
یک کمونیست است
