
دستم را از توی٬ پیش سینه ی او برده٬ روی پستان و قلبش گذاشتم.
کمترین تپشی احساس نمیشد٬ آینه را آوردم جلوی بینی او گرفتم٬ ولی کمترین اثر زندگی در او وجود نداشت.
خواستم با حرارت تن خودم او را گرم بکنم٬ حرارت خود را به او بدهم و سردی مرگ را از او بگیرم٬ شاید به این وسیله بتوانم روح خودم را در کالبد او بدمم.
لباسم را کندم٬ رفتم روی تختخواب٬ پهلویش خوابیدم٬ مثل نروماده ی مهر گیاه به هم چسبیده بودیم٬ اصلا تن او مثل تن ماده ی مهر گیاه بود که از نر خودش جدا کرده باشند و همان عشق سوزان مهر گیاه را داشت.
همه کوشش من بیهوده بود٬ از تخت پایین آمدم٬ رختم را پوشیدم. نه٬ دروغ نبود٬ او اینجا در اتاق من٬ در تختخواب من آمده! تنش را به من تسلیم کردو تنش و روحش هر دو را به من داد!!!
صادق هدایت--بوف کور

واسه من تنهایــــــی شده عادت
رفتی و شکونـدی دل و راحـــــت
اما من هنوزم دیـونه ی تو هستم
یه روزی واسه تو من چی بودم
بگو یادت خوب ٬اون روزها ....
همه ی اون شبها....
تو بودی با من..........اینو یادت حتما
تو بودی اونی که....گفتی یا تو اصلا
بذار فراموشم شه....خاطره هامون
تو واسه قلبم...........نبودی مهمون
تو مال من بودی............آره
بیا گل نازم٬ سرو نازم٬ برگرد پیشم
آخه با وجود تو فقط من سرگرم میشم
درست زمانی که داشتم نیاز بهــت
تو رفتی و واسم نسوخت زیاد دلــــت
گفتی باید برم٬ خوب مرامم ایـــــنه
با اینکه میدونستی تو دوریت عذابم میده
گفتم آره برو٬ تو واسم ثابت عشقت
من احساسیم٬ اما تو عاشق عشــــقت
تو بودی با من..........اینو یادت حتما
تو بودی اونی که....گفتی یا تو اصـلا
بذار فراموشم شه....خاطره هامون
تو واسه قلبم...........نبودی مهمـون
تو مال من بودی............
دیگه نمیخوام یه لحظه بی تـو
بشینم غـــــــروب دریا رو ببـــینم
رفتی نفــــــهـــمـــــــــیدی دیونتم.........
نگو من بد بودم٬ منو از یـــاد ببر
بذار خودم به همه بگم تو فریاد نزن
باید فراموشت کنم٬ اینو خــوب میدونم
این ترانم مال توه٬ که من خـــوب میخونم
من خوب میدونم تو اون آدم سابق نیستی
من تورو خیلی مـیخوام و تو صــادق نیستی
حرف بـــــــــــزن٬ تو که آدمی ساکــت نیستی
د.....بگو٬ بگو................. تو آدم سابــــق نیستی
تو بودی با من..........اینو یادت حتما
تو بودی اونی که....گفتی یا تو اصلا
بذار فراموشم شه....خاطره هامون
تو واسه قلبم...........نبودی مهمون
تو مال من بودی............تو مال من بودی.... تو مال من بودی....تو مال من بودی....

از وقتی که محبوب آزارطلبم رفت و مرا تنها گذاشت
برای مشت کوبیدن٬ چیزی ندارم به جز دیوار!
وقتی که کتکش میزدم دوستم می داشت٬
اما من شیوه ی بهتری را پیش گرفتم٬
اینکه هیچ گاه با او بر سر مهر نباشم!!
بله...
او همان کسی است که در رویایم می دیدم٬
و آدمی همیشه کسی را که دوست دارد٬می آزارد.
از وقتی او رفته.....
برای له کردن٬جز تخم مرغ
برای کمربند بستن٬ جز شلوار
برای پرت کردن٬ جز بستنی
برای زدن بر سرش٬ جز ساعت
برای آتش زدن٬ جز کبریت
برای مشت کوبیدن٬ جز دیوار
ندارم...!
آره....
هیچکی رفته.....
عاشقانه ها - شل سیلور استاین
