
مدت زيادي از تولد برادر ساكي كوچولو نگذشته
بود . ساكي مدام اصرار مي كرد به پدر و مادرش كه
با نوزاد جديد تنهايش بگذارند
پدر و مادر مي
ترسيدند ساكي هم مثل بيشتر بچه هاي چهار پنج ساله
به برادرش حسودي كند و بخواهد به او آسيبي برساند
. اين بود كه جوابشان هميشه نه بود . اما در رفتار
ساكي هيچ نشاني از حسادت ديده نمي شد ، با نوزاد
مهربان بود و اصرارش هم براي تنها ماندن با او روز
به روز بيشتر مي شد ، بالاخره پدر و مادرش تصميم
گرفتند موافقت كنند .
ساكي با خوشحالي به اتاق
نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . امالاي در باز
مانده بود و پدر و مادر كنجكاوش مي توانستند
مخفيانه نگاه كنند و بشنوند . آنها ساكي كوچولو را
ديدند كه آهسته به طرف برادر كوچكترش رفت. صورتش
را روي صورت او گذاشت و به آرامي گفت : ني ني
كوچولو ، به من بگو خدا چه جوريه ؟ من داره يادم
ميره !

مرد ها در چار چوب عشق٬ به وسعت غیر قابل توجه نا مردند!
برای اثبات کمال نا مردی آنان٬ تنها همین بس که در مقابل قلب ساده و فریب خورده ی یک زن ٬
احساس می کنند مردند. تا وقتی که قلب زن عاشق نشده ٬ پست تر از یک سگ ولگرد٬
عاجز تر از یک فقیر و گدا تر از همه ی گدایان ساحره. پوزه بر خاک و دست تمنا به پیشش گدایی میکنند
اما وقتی که خیالشان از بابت قلب زن راحت شد ٬ به یک باره یادشان می افتد که خدا مردشان آفرید!!
و آنگاه کمال مردانگی را در نهایت نا مردی جست و جو میکنند...
**دکتر شریعتی**
(کتاب فاطمه فاطمه است)
