گاهی مواقع توی اتاق , توی غربت , توی جایی که شاید تعداد ایرانی ها زیاد باشه ولی خوب بازم واست غریبه... میشینی.....تنها با خودت حرف میزنی...فکر میکنی...به چیراهای غریب ساعت از 1 صبح هم گذشته ولی چشمات رمقی واسه خواب ندارن دیگه چشمام هم باهام غریبه شدن سرت درد میکنه...نه زیاد, ولی احساس بدی داری دلت درد دوری و حس میکنه ولی تنت نه! میخوای یه کار تازه کنی نه واسه دیگران واسه خودت واسه بقای دلت ولی.... ولی-اما-کاش.... اینجا دیگه نیست جاش هیچی ندارم که بنویسم.....حتی دست هام هم با کاغذ سفید دوست داشتنی قهر کرده اند تکلیف من چیست؟ باید درس بخونم واسه چی؟ واسه کی؟ کی که معلومه....ولی کو؟ خوب , اونم معلومه پس من چه مرگمه؟ یه 7 ماهی میشه با خدا....همون که میگن اون بالاست حرف نزدم... من .....چه هرز رفتم نه خوشی میکنم... نه درست سر کارهایی که باید باشک هستم نه امیدی نه زیستن دلچسبی فقط باید باشم.... این جمله رو از کودکی که حفظش کردم...هنوز یادمه باید جنگید با ناامیدی.... ولی من که پر از امیدم....آخه اینو همه میگن....که کاش جای تو بودیم....سرزنده!!!!!! پس من میخوام جای کی باشم....نکنه نیچه؟!!!! ول کن فقط بی هدف, بززززیی.....شاید اینگونه بفهمی خدا چرا تو را آفرید هیچی... شرمنده مزاحم شدم... مثل اینکه اشتباه اومدم..... پس رفتم.... عیدتون هم مبارک....
همین کاوه - کوالالامپور - ایران - ویران - جهنم - زشت - بیا - برو - ما - اروپا - زمین - خاک - گاو نر - موبایل - دستمال کاغذی - پدر - دوست - عشق - مرگ - ...... جدی جدی دیگه همین...