تبليغاتX
 .
.
برای هیچ بودنم .......ببخشم.....
Balatarin
INTERVIEW WITH GOD-گفتگو با خدا!


I dreamed , I had an interview with god.
خواب ديدم .در خواب با خدا گفتگويي داشتم .

God asked?
خدا گفت :

So you would like to interview me !
پس مي خواهي با من گفتگو کني؟

I said ,If you have the time.
گفتم اگر وقت داشته باشيد.

God smiled ,
خدا لبخند زد.

My time is eternity.
وقت من ابدي است.

What questions do you have in mind for me?
چه سوالاتي در ذهن داري که مي خواهي از من بپرسي؟

What surprises you most about human kind ?
چه چيز بيش از همه شما را در مورد انسان متعجب مي کند؟

God answered :
خدا پاسخ داد:

That they get bored with child hood .
اين که آنها از بودن در دوران کودکي ملول مي شوند،

They rush to grow up and then ,
عجله دارند زودتر بزرگ شوند و بعد،

long to be children again .
حسرت دوران کودکي را مي خورند.

That they lose their health to make money .
اينکه سلامتشان را صرف به دست آوردن پول مي کنند ،

and then ,
و بعد

lose their money to restore their health .
پولشان را خرج حفظ سلامتي مي کنند.

That by thinking anxiously about the future,
اينکه با نگراني نسبت به آينده

They forget the present ,
، زمان حال را فراموش مي کنند.

such that they live in nether the present ,
آنچنان که ديگر نه در حال زندگي مي کنند ،

And not the future .
نه در آينده

That they live as if they will never die ,
اين که چنان زندگي مي کنند که گويي ، نخواهند مرد.

and die as if they had never lived .
وآنچنان مي ميرند که گويي هرگز نبوده اند.

God's hand took mine and
خداوند دستهاي مرا در دست گرفت

we were silent for a while .
و مدتي هر دو ساکت مانديم.

And then I asked :
بعد پرسيدم

As the creator of people ,
به عنوان خالق انسانها

What are some of life lessons you want them to learn?
مي خواهيد آنها چه درسهايي از زندگي را ياد بگيرند ؟

God replied , with a smile ,
خداوند با لبخند پاسخ داد :

To learn they can not make any one love them .
ياد بگيرند که نمي توان ديگران را مجبور به دوست داشتن خود
كرد

but they can do is let themselves be loved.
اما مي توان محبوب ديگران شد.

T o learn that it is not good to compare themselves
to others.
ياد بگيرند که خوب نيست خود را با ديگران مقايسه کنند

To learn that a rich person is not one who has the
most,
ياد بگيرند که ثروتمند کسي نيست که دارايي بيشتري دارد.

but is one who needs the least.
بلکه کسي است که نياز کمتري دارد.

To learn that it takes only a few seconds to open
profound wounds in persons we love
ياد بگيرند که ظرف چند ثانيه مي توانيم زخمي عميق، در دل
کساني که دوستشان داريم ايجاد کنيم،

, and it takes many years to heal them.
ولي سالها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التيام يابد.

To learn to forgive by practicing for giveness .
با بخشيدن بخشش ياد بگيرند.

T o learn that there are persons who love them
dearly.
ياد بگيرند کساني هستند که آنها را عميقا دوست دارند.

But simly do not know how to express or show
their feelings.
اما بلد نيستند احساسشان را ابراز کنند يا نشان دهند.

T o learn that two people can look at the same
thing,
ياد بگيرند که مي شود دو نفر به يک موضوع واحد نگاه کنند،

and see it differently.
اما آن را متفاوت ببينند.

To learn that it is not always enough that they be
forgiven by others.
ياد بگيرند که هميشه کافي نيست ديگران آنها را ببخشند.

The must forgive themselves.
بلکه خودشان هم بايد خود را ببخشند.

And to learn that I am here
و ياد بگيرند که من اينجا هستم

ALWAYS
هميشه

 


?Am0oAzin | در پنجشنبه 26 اردیبهشت1387 ساعت 22:10 | دوری  | 
Balatarin
نيک زی، به زی، شاد زی!



روزي مرد كوري روي پله هاي ساختماني نشسته بود و كلاه و تابلويي را در كنار پايش قرار داده بود.روي تابلو خوانده مي شد:"من كور هستم لطفا كمك كنيد."
روزنامه نگارخلاقي از كنار او مي گذشت. نگاهي به او انداخت. فقط چند سكه در داخل كلاه بود. او چند سكه در داخل كلاه انداخت و بدون اينكه از مرد كور اجازه بگيرد تابلوي او را برداشت، آن را برگرداند و اعلان ديگري روي آن نوشت و تابلو را كنار پاي او گذاشت و آنجا را ترك كرد.
عصر آن روز، روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد كه كلاه مرد پر از سكه و اسكناس شده. مرد كور از صداي قدمهاي او، خبرنگار را شناخت. از او پرسيد كه بر روي تابلو چه نوشته است؟
روزنامه نگار جواب داد:"چيز خاص و مهمي نبود، من فقط نوشته شما را به شكل ديگري نوشتم" و لبخندي زد و به راه خود ادامه داد.
مرد كور هيچوقت ندانست كه او چه نوشته است ولي روي تابلو خوانده مي شد:"امروز بهار است، ولي من نمي توانم آن را ببينم."


?Am0oAzin | در پنجشنبه 26 اردیبهشت1387 ساعت 9:54 | دوری  | 
Balatarin
سياست يعني چي؟



يک روز يک پسر کوچولو که مي خواست انشاء بنويسه از پدرش مي پرسه: پدرجان! لطفا براي من بگين سياست يعني چي؟

پدرش فکري مي کنه و مي گه: بهترين راه اينه که من براي تو يک مثال در مورد خانواده خودمون بزنم که تو متوجه سياست بشي. من حکومت هستم، چون همه چيز رو در خونه من تعيين مي کنم. مامانت دولت هست، چون کارهاي خونه رو اون اداره مي کنه. کلفت مون ملت مستضعف و پابرهنه هست، چون از صبح تا شب کار مي کنه و هيچي نداره . تو روشنفکري چون داري درس مي خوني و پسر فهميده اي هستي . داداش کوچيکت هم که دو سالش هست، نسل آينده است . اميدوارم متوجه شده باشي که منظورم چي هست و فردا بتوني در اين مورد بيشتر فکر کني.

پسر کوچولو نصف شب با صداي برادر کوچکش از خواب مي پره. مي ره به اتاق برادرکوچکش و مي بينه زيرش رو کثيف کرده و داره توي(...) خودش دست و پا مي زنه. مي ره توي اتاق خواب پدر و مادرش و مي بينه پدرش توي تخت نيست و مادرش به خواب عميقي فرورفته و هرکاري مي کنه مادرش از خواب بيدار نمي شه. مي ره توي اتاق کلفت شون که اون رو بيدار کنه، مي بينه باباش توي تخت کلفت شون خوابيده و داره !(...) مي ره و سرجاش مي خوابه و فردا صبح از خواب بيدار مي شه.

فردا صبح باباش ازش مي پرسه: پسرم! فهميدي سياست چيست؟ پسر مي گه: بله پدر، ديشب فهميدم که سياست چي هست. سياست يعني اينکه حکومت، ترتيب ملت مستضعف و پابرهنه رو مي ده، در حالي که دولت به خواب عميقي فرو رفته و روشنفکر هر کاري مي کنه نمي تونه دولت رو بيدار کنه، در حالي که نسل آينده داره توي(...)خودش دست و پا مي زنه

 


?Am0oAzin | در یکشنبه 22 اردیبهشت1387 ساعت 9:1 | دوری  | 
Balatarin
یک داستان جالب



یک شب که من و دوست‌دخترم توی رختواب مشغول ناز و نوازش بودیم. در حالی که احتمال وقوع حوادثی هر لحظه بیشتر و بیشتر می‌شد یک دفعه خانم برگشت و به من گفت: "من حوصله‌اش رو ندارم فقط می‌خوام که بغلم کنی."
چی؟ یعنی چه؟
و اون جوابی رو که هر مردی رو به در و دیوار می‌کوبونه بهم داد:
تو اصلا به احساسات من به عنوان یک زن توجه نداری و فقط به فکر رابطه‌ی فیزیکی ما هستی!
و بعد در پاسخ به چشم‌های من که از حدقه داشت در می‌اومد اضافه کرد:
تو چرا نمی‌تونی من رو بخاطر خودم دوست داشته باشی نه برای چیزی که توی رختواب بین من و تو اتفاق می‌افته؟
خوب واضح و مبرهن بود که اون شب دیگه هیچ حادثه‌ای رخ نمی‌ده. برای همین من هم با افسردگی خوابیدم.
فردای اون شب ترجیح دادم که مرخصی بگیرم و یک کمی وقتم رو باهاش بگذرونم. با هم رفتیم بیرون و توی یک رستوران شیک ناهار خوردیم. بعدش رفتیم توی یک بوتیک بزرگ و مشغول خرید شدیم.
چندین دست لباس گرون قیمت رو امتحان کرد و چون نمی‌تونست تصمیم بگیره من بهش گفتم که بهتره همه رو برداره. بعدش برای اینکه ست تکمیل بشه توی قسمت کفش‌ها برای هر دست لباس یک جفت هم کفش انتخاب کردیم. در نهایت هم توی قسمت جواهرات یک جفت گوشواره‌ای الماس.
حضورتون عرض کنم که از خوشحالی داشت ذوق مرگ می‌شد. حتی فکر کنم سعی کرد من و امتحان که چون ازم خواست براش یک مچ‌بند تنیس بخرم، با وجود اینکه حتی یک بار هم راکت تنیس رو دستش نگرفته‌بود. نمی‌تونست باور کنه وقتی در جواب درخواستش گفتم: "برشدار عزیزم."
در اوج لذت از تمام این خرید‌ها دست آخر برگشت و بهم گفت: "عزیزم فکر کنم همین‌ها خوبه. بیا بریم حساب کنیم."
در همین لحظه بود که گفتم: "نه عزیزم من حالش و ندارم."
با چشمای بیرون زده و فک افتاده گفت:"چی؟"
عزیزم من می‌خوام که تو فقط کمی این چیزا رو بغل کنی. تو به وضعیت اقتصادیه من به عنوان یک مرد هیچ توجهی نداری و فقط همین که من برات چیزی بخرم برات مهمه."

?Am0oAzin | در پنجشنبه 12 اردیبهشت1387 ساعت 10:18 | دوری  | 
Balatarin
حیف اعتماد اون روز...



یه روزی یه دخترو پسری با هم دوست بودن و ظاهرا همدیگرو خیلی دوست داشتن وبه نشانه ی دوستیشون هر دو حلقه کرده بودن انگشتشون و اسم دختر قصه ی ما هم دنیا بود
بالاخره میرسه روزی که پسره وقت سربازیش میرسه میاد به دنیا میگه من دارم میرم سرباز تا برم بیام منتظرم میمونی دنیا با تبسمی میگه آره عزیزم تو با خیال راحت برو من چش براهت میمونم
خلاصه پسره میره سرباز و فقط واسه دختره نامه مینویسه ولی از دختره جوابی دریافت نمیکنه پسره با هزار مکافات واسه خودش مرخصی جور میکنه تا بره ببینه جریان از چه قراره چرا دنیا جواب نامه هاشو نمیده
پسره میادو با هزار مکافات دنیا رو پیدا میکنه ازش میپرسه چرا جواب نامه هامو ندادی و... اول دنیا جواب نمیده ولی وقتی پسره اونقدر اصرار میکنه دنیا با عصبانیت دست پسر رو میگیره میگه میخوای بدونی چرا؟ پس همراه من بیا
دنیا پسر رو میبره خونش و جلوی کمد می ایسته ووقتی در کمدو باز میکنه کلی حلقه ازش میریزه بیرون بعدش به پسره میگه حلقه ای که تو به من دادی لای ایناست اینو فراموش نکن اسم من دنیاست و دنیا به هیچکس وفا نمی کنه

?Am0oAzin | در چهارشنبه 11 اردیبهشت1387 ساعت 4:42 | دوری  | 
Balatarin
دنیای پر از عشق....ازدواجی پر از دنیا!!




شاگردی از استادش پرسید: عشق چیست؟
استاد در جوابش گفت: به گندمزار می روی وپر خوشه ترین شاخه گندم را می آوری. اما در هنگام عبور از گندم زار به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی.
شاگرد به گندم زار رفت وپس از مدتی طولانی برگشت.
استاد پرسید: چه آوردی؟
شاگرد گفت: هیچ هرچه جلوتر می رفتم خوشه های پرپشت تر می دیدم به اُمید پیداکردن پرپْشت ترین تا انتها ی گندمزار رفتم.
استادگفت: عشق یعنی همین
شاگرد گفت: پس ازدواج چیست؟
استاد گفت: به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور اما به یادداشته باش که بازهم نمی توانی به عقب برگردی.
شاگرد رفت وپس از مدتی کوتاه با درختی برگشت.
استاد پرسید : چه کردی؟
شاگرد گفت: به جنگل رفتم واولین درخت بلندی را که دیدم انتخاب کردم ترسیدم که اگر جلو بروم بازهم دست خالی برگردم.
استاد گفت: ازدواج یعنی همین

?Am0oAzin | در شنبه 7 اردیبهشت1387 ساعت 3:13 | دوری  | 
Balatarin
نقطه سر خط



یک روز یک زن و مرد ماشینشون با هم تصادف بدی می کنه .بطوریکه ماشین هردوشون بشدت آسیب میبینه .ولی هردوشون بطرز معجزه آسایی جون سالم بدر می برند.وقتی که هر دو از ماشینشون که حالا تبدیل به آهن قراضه شده بیرون میان اون خانم بر میگرده میگه .آه چه جالب شما مرد هستید... ببینید چه بروز ماشینامون اومده !همه چیز داغون شده ولی ما سالم هستیم .این باید نشونه ای از طرف خدا باشه که اینطوری با هم ملاقات کنیم و زندگی مشترکی رو با صلح و صفا آغاز کنیم ! مرد با هیجان پاسخ میگه:"بله کاملا" با شما موافقم این باید نشونه ای از طرف خدا باشه !"بعد اون زن ادامه می ده و می گه :"ببین یک معجزه دیگه. ماشین من کاملا" داغون شده ولی این شیشه مشروب سالمه .مطمئنا" خدا خواسته که این شیشه مشروب سالم بمونه تا ما این تصادف خوش یمن رو جشن بگیریم !بعد زن بطری رو به مرد میده .مرد سرش رو به علامت تصدیق تکان میده و درب بطری رو باز می کنه و نصف شیشه مشروب رو می نوشه.بعد بطری رو برمی گردونه به زن .زن درب بطری رو می بنده و شیشه رو برمی گردونه به مرد.مرده می گه شما نمی نوشید؟! زن در جواب می گه : نه . فکر می کنم باید منتظر پلیس بشم

?Am0oAzin | در پنجشنبه 5 اردیبهشت1387 ساعت 13:45 | دوری  | 

 
JavaScript Codes
Am0oKaveh - To ke raftii...