تبليغاتX
 .
.
برای هیچ بودنم .......ببخشم.....
Balatarin
حقیقت...




با مادرم به ويترين طلافروشي خيره شده بوديم.  ويترين مغازه پر بود از طلا و جواهرات قشنگ و جورواجور.  مادرم با لبخند نگاهم کرد و وارد مغازه شد.  اما من خيره به طلاها پشت ويترين ماندم.  انتخاب کردن کار سختي بود.

همه طرحها و مدلها چشمگير و زيبا بودند.

اما....

گردنبند مادرم که تازه وارد ويترين شده بود از همه زيباتر بود....


?Am0oAzin | در پنجشنبه 14 شهریور1387 ساعت 22:9 | دوری  | 
Balatarin
انشا یک کودک...

 

انشا یک کودک "می خواهم فاحشه شوم"

خانم همسایه ما فاحشه است .این را مامان گفت . تا پارسال دلم می خواست مثل مادرم پرستار بشوم . پدرم همیشه مخالف است . حتی مامان هم دیگر کار نمی کند .من هم پشیمان شدم . شاید اگر مامان هم مثل خانم همسایه بشود بهتر باشد او همیشه مرتب است . ناخن هایش لاک دارند و همیشه لباس های قشنگ می پوشد . ولی مامان همیشه معمولی است . مامان خانم همسایه را دوست ندارد . بابا هم پیش مامان می گوید خانم خوبی نیست . ولی یک بار که از مدرسه بر می گشتم بابا از خانه آن خانم بیرون آمد . گفت ازش سوال کاری داشته . بابای من ساختمان می سازد . مهندس است . ازش پرسیدم یعنی فاحشه ها هم کارشان شبیه مهندس های ساختمان است ؟ خانم همسایه هنوز دم در بود . فقط کله اش را می دیدم . بابا یکی زد در گوشم ولی جوابم را نداد . من که نفهمیدم چرا کتکم زد . بعد من را فرستاد تو و در را بست .

من برای این دوست دارم فاحشه بشوم


?Am0oAzin | در پنجشنبه 14 شهریور1387 ساعت 22:6 | دوری  | 
Balatarin
زود قضاوت نکنیم , ما همه انسانیم البته به جز من

زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود . چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود، تصميم گرفت براي گذراندن وقت کتابي خريداري کند. او يک بسته بيسکوئيت نيز خريد و برروي يک صندلي نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد...مردي در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه مي‌خواند.وقتي که او نخستين بيسکوئيت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم يک بيسکوئيت برداشت و خورد. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت. پيش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم. شايد اشتباه کرده باشد» ولي اين ماجرا تکرار شد. هر بار که او يک بيسکوئيت برمي‌داشت . آن مرد هم همين کار را مي‌کرد. اين کار او را حسابي عصباني کرده بود ولي نمي‌خواست واکنش نشان دهد. وقتي که تنها يک بيسکوئيت باقي مانده بود، پيش خود فکر کرد: «حالا ببينم اين مرد بي‌ادب چکار خواهد کرد؟» مرد آخرين بيسکوئيت را نصف کرد و نصفش را خورد.

اين ديگه خيلي پرروئي مي‌خواست ! او حسابي عصباني شده بود. در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپيماست. آن زن کتابش را بست، چيزهايش را جمع و جور کرد و با نگاه تندي که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه  اعلام شده رفت. وقتي داخل هواپيما روي صندلي‌اش نشست دستش را داخل ساکش کرد تا عينکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب ديد که جعبه  بيسکوئيتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!

 خيلي شرمنده شد!! از خودش بدش آمد... يادش رفته بود که بيسکوئيتي که خريده بود را داخل ساکش گذاشته بود.

آن مرد بيسکوئيت‌هايش را با او تقسيم کرده بود، بدون آن که عصباني و برآشفته شده باشد...

در صورتي که خودش آن موقع که فکر مي‌کرد آن مرد دارد از بيسکوئيت‌هايش مي‌خورد خيلي عصباني شده بود. و متاسفانه ديگر زماني براي توضيح رفتارش و يا معذرت‌خواهي نبود...

چهار چيز است که نمي‌توان آن‌ها را بازگرداند :

۱.سنگ ... پس از رها کردن!

۲.حرف ... پس از گفتن!

۳.موقعيت... پس از پايان يافتن!

۴.و زمان ... پس از گذشتن!


?Am0oAzin | در سه شنبه 12 شهریور1387 ساعت 2:43 | دوری  | 
Balatarin
فاحشه دعایم کن....فقط همین


سلام فاحشه........ تعجب کردی!؟

میدانم در کسوت مردان آبرومند، اندیشیدن به تو رسم ، و گفتن از تو ننگ است ! اما میخواهم برایت بنویسم .  شنیده ام، تن می فروشی، برای لقمه نان ! چه گناه کبیره ای…!

میدانم که میدانی همه ترا پلید می دانند، من هم مانند همه ام ! راستی روسپی! از خودت پرسیدی چرا اگر در سرزمین من و تو، زنی زنانگی اش را بفروشد که نان در بیارد رگ غیرت اربابان بیرون می زند اما اگر همان زن کلیه اش را بفروشد تا نانی بخرد و یا شوهر زندانی اش آزاد شود این «ایثار» است !

مگر هردو از . یک تن نیست؟ مگر هر دو جسم فروشی نیست؟ تن در برابر نان ننگ است.... بفروش ! تنت را حراج کن… من در دیارم کسانی را دیدم که دین خدا را چوب میزنند به قیمت دنیایشان، شرفت را شکر که اگر میفروشی از تن می فروشی نه از دین.

شنیده ام روزه میگیری، غسل میکنی، نماز میخوانی، چهارشنبه ها نذر حرم امامزاده قاسم داری، رمضان بعد از افطار کار می کنی، محرم تعطیلی !

من از آن میترسم که روزی با ظاهری عالمانه، جمعه بازار دین خدا را براه کنم، زهد را بساط کنم، غسل هم نکنم، چهارشنبه هم به حرم امامزاده قاسم نروم، پیش از افطار و پس از افطار مشغول باشم، محرم هم تعطیل نکنم!

فاحشه
دعایم کن......


?Am0oAzin | در چهارشنبه 6 شهریور1387 ساعت 23:3 | دوری  | 
Balatarin
It's too late to apologize



I'm holding on your rope
Got me ten feet off the ground
And I'm hearing what you say
But I just can't make a sound
You tell me that you need me
Then you go and cut me down
But wait...
You tell me that you're sorry
Didn't think I'd turn around and say..

That it's too late to apologize, it's too late
I said it's too late to apologize, it's too late

I'd take another chance, take a fall, take a shot for you
And I need you like a heart needs a beat
(But that's nothing new)
Yeah yeah

I loved you with a fire red, now it's turning blue
And you say
Sorry like an angel, heavens not the thing for you,
But I'm afraid

It's too late to apologize, it's too late
I said it's too late to apologizes, it's too late
Woahooo woah

It's too late to apologize, it's too late
I said it's too late to apologize, it's too late
I said it's too late to apologize, yeah yeah
I said it's too late to apologize, a yeah

I'm holding your rope
Got me ten feet off the ground...

?Am0oAzin | در دوشنبه 4 شهریور1387 ساعت 15:21 | دوری  | 

 
JavaScript Codes
Am0oKaveh - To ke raftii...